رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

شنبه 20 خرداد 1391 (40 روزگی رادین و حمام چهل)

**حمام چهل رادین** عزیزم...امروز تچهلت هم تمام شدو به همراه بابا طوفانت رفتی حمام چهل عزیزم...بابایی عاشق حمام کردن با تو و تقریبا هر دو روز یه بار تو رو با کلی عشق میبره حمام....یه حوله رو پاش پهن میکنه و آروم آروم تورو میشوره عزیزم..اما راستش من هنوز چون میترسم جرعت نکردم که تورو ببرم حمام گرچه خیلی دوست دارم که این کارو بکنم...آخه چون هنوز کوچولویی میترسم عزیزم....حمام چهلت مبارک عزیزم.....   ...
3 مهر 1391

یکشنبه 21 خرداد 1391 ( مدل خوابیدن رادین)

**مدل خوابیدن رادین** بهترین مدل خوابیدنی که دوست داری عزیزم.اینه که به شیکم بخوابونمت انوقت خودت سریع پاهاتو توی شیکمت جمع میکنی و به یه خواب عمیق فرو میری عشق من....این حالت خوابیدنو خیلی بیشتر از مدل های دیگه دوست داری عزیزم....همین طور که میخوابی یه وقت میبینم 3 حتی 4 ساعته که خوابیدی و اصلا هوس شیر خوردنم نداری...این مدل خوابو خیلی دوست داریو راحتی عزیزم.... وقتی به شیکم میخوابوندمت خودت اوائل نمیتونستی سرتو برگردونی و جابه جا کنی..اما امروز در کمال تعجب و خوشحالی من دیدم که خودت داری به سختی تلاش میکنی که سرتو برگردونی و همین کارم کردی...اون لحظه از ذوق زیاد میخواستم گازت بگیرم عشق من...دیگه خودت به راحتی سرتو بر میگردونی مامانی....
3 مهر 1391

پنج شنبه 25 خرداد 1391 (جشن سالگرد ازدواج دایی احسان)

*جشن سالگرد ازدواج دایی احسان* اولین جشنی که رسما دعوت شدی عزیزم...جشن اولین سالگرد ازدواج دایی احسانت و زن دایی سارات بود عزیزم....توام توی کل جشن یه یک ساعت خواب بودی و بعد که بیدار شدی یه کم دل درد گرفتی و همش تو بقل خودم بودی تا خوابت برد عشق من....   ...
3 مهر 1391

جمعه 26 خرداد 1391 (اولین بییرون رفتن با خانواده بابایی)

*اولین بیرون رفتن با خانواده بابایی* اولین بیرون رفتنت با خانواده بابایی امروز بود که همه با هم رفتیم سمت فشم امامه که چه قدر هم خوش گذشت و جای تو از همه عالی تر بود...برات دشکت و انداخته بودم پشه بندتم زده بودم و روی پشه بندتم ملافه انداختم که افتاب نخوری و توی هوای به اون خنکی راحت خوابیده بودی.....اخه عزیزم تو عاشق هوای خنکی و یه کم که گرمت میشه حسابی کلافه میشی عزیز دلم....   ...
3 مهر 1391

شنبه 3 تیر 1391 (کالسکه رادین)

**کالسکه رادین** شب منو بابایی تصمیم گرفتیم بعد از شام بریم پارک دم خونمون...اخه پارک دقیقا به خونمون چسبیده بود...دیگه کالسکه اتو اوردمو تو اولین بار سوار کالسکه ات شدی و با هم رفتیم پارک طول مسیرو کامل بیدار بودی و همه چیزو نگاه میکردی...اما اخراش که یه یک ساعتی از امدنمون گذشته بود دیگه خوابت گرفت و کلافه شدی عزیزم....و با باباییی برگشتیم سمت خونه عزیزم....   ...
3 مهر 1391

سه شنبه 6 تیر 1391 (اولین جشن تولد)

*اولین جشن تولد* اولین تولدی که رسما دعوت شدی عزیزم...تولد دختر خالهات سانیا بود که چه قدر هم خوش گذشت عزیزم....توام توی کل تولد خواب بودیو فقط برای شیر خودن بیدار شدی عزیزم.... اینم اقا رادین ما که با دختر خاله سانیاش عکس گرفته البته اقا رادین  ما توی عکس خوابیده... ...
3 مهر 1391

پنجشنبه 8 تیر 1391 (2 ماهگی رادین)

    ** اولین عروسی** **رادین کوچولو دو ماهه شد**   عشق من اولین عروسی که دعوت شدی و حالا دیگه منو بابایی یه خانواده شده بودیم امشب بود و اونم عروسی دختر عموی پسر خاله ام ساناز بود عزیزم...توام دیگه بزرگ شدی و دو ماهتم شد عزیزم....توی عروسی کلش و بیدار بودی و چون هوا گرم بود توام که سرمایی و گرمت شده بودو هی بیقراری میکردی منم فقط داشتم با باد بزن بادت میزدم عزیزم.... ...
3 مهر 1391

شنبه 10 تیر 1391 (واکسن دو ماهگی رادین)

**واکسن دو ماهگی رادین** عزیز مامانی..اصلا دوست نداشتم تو درد بکشی اما چی کار کنم که مجبور بودیم به خاطر سلامتی خودت عشق من...    امروز بردمت خانه بهداشت و تو باید واکسن دو ماهگیت و میزدی عزیزم...دوتا امپول بودو یه قطره عزیزم....اصلا دوست نداشتم..از گریه ات خیلی غصه میخوردم ما مجبور بودم..با بابایی طوفانت امده بودیم...دکتر خیلی سریع دو تا امپول هارو زدو قطره رو بهت داد..توام که تا سوزنو زد بهت زدی زیر گریه ..الهی بمیرم برات... البته قبل از اینکه بیارمت بهت استامینوفن دادم که خیلی دردو متوجه نشی برای همینم تا بقلت کردم اروم شدی اما لعنتی واکسن اینقدر درد داشت که تا پاتو تکون میدادی گریه ات میگرفت برای همین بهت استامینوف...
3 مهر 1391